گویا وردپرس فیلتر شده . یک سوال بی حواب ماند. فیلترچی به روح اعتقاد داره؟
خداحافظ
دستهبندیشده در: Uncategorized | 14 دیدگاه »
گویا وردپرس فیلتر شده . یک سوال بی حواب ماند. فیلترچی به روح اعتقاد داره؟
خداحافظ
دستهبندیشده در: Uncategorized | 14 دیدگاه »
بالاخره تمام شد. با هر بدبختي بود ده روز اخراجم گذشت حالا من هم مثل بقيه ميتوانم بروم مدرسه. صبح رفتم پيش مراد سرم را با شماره هشت زدم. آخر بعد از عيد ديگر آرايشگاه نرفته بودم و موهايم بلند شده بود. از مسلم هم شنيده بودم که آقاي ميرعالي چند روزي است گفته بچهها موهايشان را بزنند. وقتي کچل ميکنم از قيافهام خيلي بدم ميآيد. وقتي تازه موهايم را ميزنم حتا دوست ندارم نازي را ببينم با اينکه خيلي وقت است ديگر هيچ خبري ازش نيست. باز اين دفعه خيلي خوش شانس بودم که رفتم پيش مراد و با شمارهي هشت زدم لااقل کمي مو روي کلهام مانده. ماشينِ خودمان فقط شانهي شماره چهار دارد وقتي توي خانه موهايم را بزنم مجبورم با چهار بزنم.
تا بروم خانه ناهار بخورم و کتابهايم را بردارم دير ميرسم مدرسه. بچهها سر صف ايستادهاند آقاي ميرعالي دارد در مورد نظافت حرف ميزند. از بديهاي موي بلند ميگويد و اين که وقتي مو کوتاه باشد دستت را که خيس کني و بکشي به سرت سرت خنک ميشود. خيلي دوست دارم يک بار ازش بپرسم اگر اينقدر فايده دارد چرا خودت کچل نميکني؟ ولي قول دادهام ديگر بچهي آرامي باشم تا اين چند وقته هم بگذرد و بروم دبيرستان.
طيبي ميآيد اسم کساني که تاخير داشتهاند را بنويسد که برويم سر کلاس. ميدانم اسمم را نمينويسد. هر وقت که طيبي انتظامات دم در باشد خيالم راحت است که اسمم جز تاخيريها نميرود مگرآقاي ميرعالي خودش سر برسد و ليست را ببيند.
وارد کلاس که ميشوم آقاي خاکسار چپ چپ نگاهم ميکند. جوهر استامپ روي انگشت دست راستم را بهاش نشان ميدهم يعني رفته بودم دفتر تعهد بدهم. توي سالن آقاي ميرعالي گيرم انداخته بود که بايد بيايي تعهد بدهي که ديگر از اين غلطها نکني. جلوي همهي معلمها هم گفت که ميخواستهام توي فلاسک چايشان سم بريزم و مسمومشان کنم. توي خانه ازم قول گرفته بودند که راجع به اين موضوع حق ندارم با آقاي ميرعالي بحث کنم وگرنه برايشان توضيح ميدادم که سم نبوده و خرده گچ بوده. به جز چند نفر تقريبن همهي معلمها بودند. آقاي خاکساري هم جز همان چند نفر بود چون هميشه عادت دارد جوري بيايد مدرسه که مستقيم برود سرِ کلاس.
- به به! شيرزادي ! بالاخره تشريف آوردي؟
- آقا اجازه! آره آقا.
- ديگه که نميخواي به کشتنمون بدي.
آقاي خاکساري اصلن اهل شوخي نيست هر وقت که شوخي بکند عيش بچههاست هر چقدر که دلشان بخواهد ميخندند. اين را که ميگويد بچهها هم شروع ميکنند مزه پراندن.
- آقا اجازه! آقا ما غلط بکنيم. اشتباه شده.
- حيفِ نون! برو بشين. بچهها ساکت.
شروع ميکند به نوشتن بقيهي مساله روي تخته. نميدانم آقاي خاکساري شوخي کرد يا جدي جدي فکر ميکند خواستهام سم توي چايشان بريزم. با اينکه از اول کلاس يک ريز دارد درس ميدهد ولي همش احساس ميکنم دارد بد نگاهم ميکند. روي دفترم مي نويسم: » علي، به نظرت آقا بد نگام نميکنه؟» علي برهاني توي دفترش مينويسد: «آره، به نظرم يه جوري نگات ميکنه. حواستو جم کن. الانه که بگه بيا پا تخته.»
چند مسالهاي پاي تخته مينويسد و از بچهها ميخواهد هر که ميتواند مساله را حل کند دستش را ببرد بالا من هم که درسم را توي خانه خواندهام براي همهي مسالهها دستم را بالا ميبرم ولي انگار نه انگار که من هم وجود دارم. بالاخره زنگ ميخورد.
- بچهها! اينو! بالاخره انقد گريه زاري کرد تا راش دادن.
ياروکه است. ميداند که نميتوانم باهاش دعوا کنم و الان به هر دليلي که بروم دفتر بدون اين که بژرسند کي شروع کرده من مقصرم.
- ممد بش بگو زر زر نکنه. کاول.
حسين گربه هم پشتم در ميآيد و ميگويد:» اگه مردي يه هفته ديگه ئي حرفانه بزن. الان خو معلومه نميزنِت.»
توي زنگ تفريح و زنگ دوم که X داشتيم و بيکار بوديم با بچهها صحبت کردم فهميدم توي مدرسه همه از ماجرايي که پيش آمده با خبرند. مسلم گفته بود بچهها حرفهايي ميزنند. ولي نگفته بود که آقاي ميرعالي چند باري که خواسته بچهها را سر صف نصيحت کند در موزد من حرف زده و گفته که من خواستهام معلمها را مسموم کنم. حتا يک بار سر کلاس توضيح داده که ميخواسته مرا تبعيد کند به مدرسهاي ديگر ولي به خاطرِ پدرم پشيمان شده.
- گفت اگه يه بار ديگه اَ ئي کارا بکني تبعيدت ميکنه.
- ولي آقا فکوري گفت شيرزادي آدمي ني که اَ ئي کارا بکنه گفت حتمن نميدونسته سمه.
- آقا يعقوبيام ميگه …
- آقا بهاري …
- نه ئي جوريام نيس …
حالا ماندهام چه خاکي به سرم بريزم. من خودم هم به بچهها گفته بودم ميخواهم توي فلاسک معلمها قرصي بريزم که اسهال بگيرند.
- پَه چرا مثه گچه؟ ئي ديگه چه قرصيه؟
- يابو، قرصانه خوردش کردم که زود حل بشه تو آب.
- تو اگه قرص ريختي تو چايي مَ اسمَمِه عوض ميکنم.
- بيا. اصن اگه شک داري بيا ازش بخور ببينم ريقت در مياد يا نه؟
حالا اگر به بچهها بگويم که گچ بوده ديگر آبرويي برايم نميماند. همه مسخرهام ميکنند. کي ديگر ميتواند جلوي «ياروکه» را بگيرد. حسين گربه هم که ديگر هيچ. بدياش اينجاست که آقاي ميرعالي و چندتا از معلمها از علي برهاني پرسيدهاند که چي خواستم توي فلاسک بريزم. علي برهاني خر هم نه گذاشته نه برداشته گفته «دواي دسشويي رفتن» بوده.
زنگ سوم معلممان چيزي نگفت. ولي به نظرم هي ميخواست حرفي بزند ولي حرفش را ميخورد. خيلي نگاهمميکرد. با اينکه من از هميشه ساکتتر بودم. اصلن امروز هيچکس عادي نيست. همه يک جوري بهم نگاه ميکنند. حتا بچهها. به جز مسلم که تنها کسي است که ماجراي گچ را ميداند.
دستهبندیشده در: Uncategorized | 17 دیدگاه »
امروز براي بار دوم مادرم کيف و کتابم را داد دستم که برو مدرسه شايد گذاشتند بروی سر کلاس. امروز هم مثل دفعه ي پيش آقاي ميرعالي سر صف جلو همه ي بچه ها گفت هر کي بي انضباطي بکند آخر عاقبتش مثل شيرزادي مي شود.
- الانم پا شده اومده اينجا که ما راش بديم مدرسه. به نظر شما آدم بي انضباطو بايد راه بديم؟
همه داد زدند نه خييييير. من هم کيفم را برداشتم سوار دوچرخه ام شدم و آمدم اين جا. البته قبل از سوار شدن يک لگد هم حواله ي اسواک هاي چرخ آقاي ميرعالي کردم.
راه رفتن روي ريل قطار را خيلي دوست دارم. دستهايم را باز مي کنم و شروع مي کنم راه رفتن. کم کم سرعت مي گيرم و مي دوم. فقط وقتهايي که پاي آدم پيچ مي خورد خيلي بد جور است. راه رفتن روي ريل وقتي به آدم کيف مي دهد که يک نفر ديگر هم روي ريل کناري باشد و باهاش حرف بزني. يا مسابقه بدهيد ببينيد کي تندتر می رود. هر وقت با مسلم مي خواهيم نقشه اي بکشيم مياييم روي همين ريل ها حرف هايمان را مي زنيم بعد يکهو يکي مان يک دو سه مي گويد و مي دوييم. به جز يکي دو بار که پايم پيچ خورد و افتادم هميشه ي خدا هم من برنده مي شوم.
کاش نازي اين جا بود. دستش را مي گرفتم با هم روي ريل ها قدم مي زديم و باهاش حرف مي زدم. اگر هم باهاش مسابقه مي دادم مي گذاشتم هميشه او برنده بشود و خوشحال باشد. اگر نازي اينجا بود که ديگر اخراج از مدرسه مهم نبود. خيلي وقت است توي کوچه شان نديدمش. يک شب خواب ديدم من و نازي عروسي کرده ايم و من دستش را گرفته ام و داريم روي ريل راه مي رويم و نازي هم لباس عروس قشنگي تنش کرده و آنقدر خوشگل شده بود آدم خجالت مي کشيد نگاهش بکند هي مي ترسد بخورد زمين و دست مرا محکم مي گرفت.
- کجا مي ريم؟
- مي خوام تا خود بيشه رو ريلا بريم.
- سوزن بانا نميذارن. دعوامون ميکننا.
- دوستا آقامن، تو بيا. نترس
- مَ مثه تو بلد نيستم. تو خيلي خوب راه مي ري رو ريل.
- خو معلومه با پاشنه بلند نميشه. بايد پا برهنه بياي.
- تو عروسي پا برهنه؟
- درشون بيار، ميفتي نازي!
نازي افتاد. منم بيدار شدم.
ديگر کم کم بايد قطار خرمشهر برسد. کفش هايم را از توي کيفم در مي آورم و مي پوشم. فعلن هوا خوب است و هنوز مي شود روي ريل ها راه رفت. چند وقت ديگر که هوا گرمتر بشود. هر کسي به همين راحتي ها نمي تواند گرميشان را تحمل کند. مثل آتش مي شوند.
دست مي کنم توي جيبم يک پنج تومني در مي آورم مي گذارم روي ريل، تا قطار برسد و پهنش کند. تا حالا دويست و بيست و هشت تومان يک تومني و دو تومني و پنج تومني و ده تومني پهن شده دارم. با اين يکي مي شود دويست و سي و دو تومان. همه ي پول هاي پهن شده ام را دوست دارم ولي پنج تومني هاي زرد از همه شان خوشگل ترند. هيچ کس نمي داند من چه قدر پول هايم را دوست دارم وگر نه هميشه موقع پول تو جيبي دادن نمي گفتند ديگر حق ندارم بگذارم زير قطار.
- والله اگه م بفهمم، بچه ها مردم پولاشونو پس انداز مي کنن ئي هر دقه ميره زرت مي ندازشون زير قطار
- نمي ترسي در بره اَ زيرش بزنه ناقصت کنه؟
البته از روي ريل راه رفتن هايم هم دل خوشي ندارند. با اين که مي دانند من ساعت رسيدن همه ي قطارها را مي دانم. حتا قطارهاي محلي. فقط مي ماند قطارهاي باري که حساب کتاب ندارد آمدنشان آن ها هم آن قدر يواش مي آيند و سنگين اند که قبل از اين که ببينيشان ريل زير پايت شروع مي کند به تکان خوردن. با همه ي اين ها نمي دانم چرا مادرم مطمئن است من بالاخره يک روز مي روم زير قطار له مي شوم.
کاش اين جا بودي.
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | 12 دیدگاه »
- شعري که به بچه ها ياد داديو بخون ببينم
- آقا اجازه، آقا رفتم به باغي ديدم کلاغي …
- نذار کاري بکنم درس عبرت بقيه بشي، اوني که برهاني ميگه رو بخون.
اصلن همه ي بد بختي هاي من توي اين مدرسه با علي برهاني و آقاي ميرعالي شروع شد. کلاس اول همه چي خوب بود و من شاگرد اول مدرسه مان بودم و براي خودم برو بيايي داشتم. نمي دانم چي شد که تصميم گرفتند مدارس نمونه مردمي را تعطيل کنند و دو شيفت مدرسه بشود عادي. شيفت نمونه که تعطيل شد مدير و ناظم مدرسه هم عوض شدند. وقتي کلاس دوم شروع شد خيلي از بچه ها جديد بودند و قبلن نديده بوديمشان. يکي شان هم همين علي برهاني ترسو بود. فرق علي برهاني با بقيه اين بود که از کرج آمده بودند و مثل ماها نبود. لهجه ي غليظ فارسي داشت خيلي هم لباس هاي قشنگ مي پوشيد. بين ما فقط مسلم مثل برهاني خوش تيپ بود. خلاصه اين که همه بچه ها تحويلش مي گرفتند و مي خواستند باهاش دوست بشوند. هنوز روزهاي اول مهر بود داشتيم توي حياط با بچه ها «رفتم به باغي بازي» مي کرديم که علي برهاني را هم گفتيم بيايد بازي.
رفتم به باغي/ديدم کلاغي/کلاغ زاغي/ سنگي ور داشتم ….
-بچه ها مَ يه شعر ديگه بلدم. خيلي قشنگه.
شعر را براي بچه ها خواندم و بعد از چند بار تمرين حفظش شدند.
- اول که اوليه
- دوم دو سال خدمت
- سوم سپاسِ دينه
- بچه ها يواش بخونيد کسي نشنوه بره دفتر.
- چارم چار پاي گاوه
- پنجم پنجه ي شير
بازي به خير و خوشي تمام شد و رفتيم سر کلاس. زنگ تفريح که خورد يکي از بچه هاي انتظامات آمد گفت که بروم دفتر. وارد دفتر که شدم ديدم برهاني هم آن جاست. فکر کردم مي خواهند به شاگرد اول هاي ثلث سوم پارسال جايزه بدهند. من که وارد شدم با آقاي ميرعالي پچ پچي کردند و بعد آقاي ميرعالي آمد طرفم معلوم بود نمي خواهد جايزه بهم بدهد. اگر موهايم را نزده بودم مي گفتم مي خواهد براي موهايم تذکر بدهد.
- شيرزادي تويي؟
- بله آقا.
- ببينم برهاني چي ميگه؟ شعر بي تربيتي چرا بشون ياد دادي؟
- آقا شعر؟
- بله
- آقا ما پروين اعتصامي مي خونيم هميشه. همه مي دونن. همه شعراشم با تربيتيه. تو کتابمونم هست ازش.
خودم را زده بودم به خريت. فهميده بودم چه گندي زده ام. هر چه اصرار مي کردم که من شعري به کسي ياد نداده ام قبول نمي کرد. وقتي برهاني را صدا زد و پيش خودم ازش پرسيد: «ئي بود شعرو خوند؟» ديگر نمي شد انکار کنم.
- آره آقا، اول که اوليه س اسمش
- بخونش ببينم.
- آقا بي تربيتيه ما نمي خونيمش.
- باشه. برو تو حياط
همين که زنگ تفريح تمام شد و بچه ها و معلم ها رفتند سر کلاس. آقاي ميرعالي دوباره آمد سروقتم.
- خوب، حالا برامون شاعر شديا
- آقا به خدا ما شعر بي ادبي نميگيم همه شعرامونم وقتي ميگيم ميايم برا آقا يعقوبي مي خونيم.
- شعري که به بچه ها ياد داديو بخون ببينم
- آقا اجازه، آقا رفتم به باغي / ديدم کلاغي …
- نذار کاري بکنم درس عبرت بقيه بشي، اوني که برهاني ميگه رو بخون.
انکار کردن فايده اي نداشت. کاش مي شد از شعرهاي خودم بخوانم. ولي هيچي به زهنم نمي رسيد. آقاي ميرعالي هم پاهايش را کرده بود توي يک کفش که الا بلا بايد بخواني وگرنه پرونده ات را مي گذارم زير بغلت. مي دانستم دروغ مي گويد ولي همين ديروز ديده بودم حسين گربه را چه جور به باد کتک گرفت.
- اول که اوليه
- دوم، دو سالِ خدمت
- سوم، سپاسِ دينه
- چارم چارپاي گاوه
- پنجم پنجه ي شير
- شيشم شيشيه شرابه
- هفتم هفت آسمونه
مطمئنم آقاي ميرعالي شعر را قبلن خودش شنيده بود چون به هفتم که رسيدم داد زد سرم:
- کرّه خر کامل بخونش.
نمي فهميدم چرا اينقدر اصرار دارد از زبان خودم بشنود. حاضر بودم کتک بخورم ولي نخوانمش ولي ول کن نبود. آقاي ميرعالي رفت توي آبدارخانه چاي ريخت و چند دقيقه بعد دوباره برگشت.
- آقا بخونيم؟
فکر بکري به زهنم رسيده بود و خوشحال بودم که بالاخره شعر و شاعري دارد يک جايي به دادم مي رسد. شروع کردم به خواندن.
اول که اوليه
….
پنجم پنجه ي شير
بپر هوا بيا سر ِ شير
شي…
فرصت نکردم سرم را بياورم بالا ببينم توانسته ام آقاي ميرعالي را گول بزنم يا نه. چنان کشيده اي خواباند توي گوشم که هيچ کدام از فحش هايي که مي داد را ديگر نمي شنيدم. فقط مي ديدم دهنش باز و بسته مي شود. از همين روز ديگر آقاي ميرعالي از من بدش مي آمد تا همين الان که بالاخره توانست دقِ دلي اش را سرم در بياورد و ده روز اخراجم کند.
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | 16 دیدگاه »
تازه امروز پنج شنبه است. کي مي خواهد اين ده روز تمام بشود؟ اصلن فکرش را هم نمي کردم اين قدر زود دلم براي مدرسه تنگ بشود. حالا کو تا اين ده روز اخراجي تمام بشود؟ نمي دانم کي اين کار را به آقاي ميرعالي و بهاري ياد داده است؟ توي هيچ مدرسه ي ديگري نديدم که دانش آموزان را اين جوري اخراج بکنند. توي مدرسه ي خودمان هم از اين خبرها نبود. ولي توي اين دو ساله زياد پيش مي آيد کساني که مشکل انضباطي دارند را اخراج کنند. بيشتر کساني که تا حالا اخراج شده اند سه روز بوده، يکي دو تا هم يک هفته اي داشته ايم. يکي از يک هفته اي ها حسين گربه بود. که دم مدرسه مانده بود تا معلم زبان را کتک بزند.
- آقا يني گچ ريختن تو فلاسک معلما اَ دعوا کردن با معلما هم بدتره؟ اونو که هَمَش يه هفته اخراج کردين.
اين را که گفتم آقاي ميرعالي درست مثل زماني شده بود که اشتباهي با کلنگ زده بودم روي دست پدرم و انگشتش را له کرده بودم. ديدم انگار باز حرفِ ناجوري زده ام. تا آقاي ميرعالي کابلش را از روي ميز برداشت محلتش ندادم و فرار کردم رفتم توي حياط. حالا من بدو آقاي ميرعالي بدو. از بخت بدم هم در مدرسه بسته بود و تا مي خواستم بازش کنم حتمن گير ميفتادم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم ديدم فاصله مان بد نيست. اگر کمي ديگر تحمل مي کردم خسته مي شد و دست از تعقيبم بر مي داشت. پيدا بود خودش هم از گرفتنم نا اميد شده. همينجور که داشتم کج کجکي و در حال دويدن نگاهش مي کردم ديدم که کابلش را پرت کرد طرفم. تند و تيز نشستم که جا خالي داده باشم پس گردنم گُر گرفت. انگار يک بشکه قير داغ ريخته باشند روي گردنم. نفسم بند آمد و پهن شدم وسط حياط.
- چت شد؟
- چت شد؟
- چرا نشستي کره خر؟
- خوبي؟
هر چه آقاي ميرعالي حرف مي زد نمي توانستم جواب بدهم. نمي دانم چقدر گذشت تا توانستم بزنم زير گريه. اگر گريه نمي کردم حتمن خفه مي شدم. گريه ي گريه هم نبود. بيشتر جيغ مي زدم. هنوز که دست مي زنم پس گردنم جاي قلمبگي اش هست.
نمي دانم چه شد که از اخراجم منصرف شد. فکر کنم دلش براي گردن ِ کباب شده ام سوخت. وقتي رفتم توي دفتر گفت که اخراجت نمي کنيم. ولي ده روز از مدرسه اخراجي. آقاي بهاري هم قبول کرد و رفت که زنگ بزند به پدرم خبر دسته گلي که به آب داده ام را بدهد. من که اصلن توي قيد و بند تلفن نبودم. از وقتي که اخراجم تبديل شده بود به ده روز اخراج انگار دنيا را بهم داده بودند. توي راه برگشتن به خانه بود که فهميدم چه غلطي کرده ام و حالا تازه بايد بروم جواب پدر مادر و برادرم را بدهم.
حالا تازه دو روز از ده روز اخراجم گذشته و دلم براي مدرسه تنگ شده. از صبح تا شب توي خانه هستم. انگار آدم کشته ام. هر روز زنگ مي زنم به مسلم ببينم درسمان تا کجا جلو رفته که عقب نمانم. توي اين چند روزي که توي خانه بيکارم مي خواهم ماجراي اين چند روز را بنويسم. روزي که قرار بود ولي ام را ببرم مدرسه و نبردم و آن اتفاق ها افتاد. شايد هم از قبلش بنويسم. اصلن من از اين مدرسه هيچ وقت خوشي نديدم به جز سال اول که نمونه مردمي بوديم.
هنوز توي مدرسه بودم که آقاي ميرعالي يک کاغذ برداشت و رويش با ماژيک چيزي نوشت. مي دانستم در مورد من است. بعدن که چسباندنش به تابلو اعلانات ديدم روي اش نوشته: «دانش آموز شيرزادي دانش آموز کلاس سوم «ب» به دليل موارد انضباطي به مدت ده روز از مدرسه اخراج و حق شرکت در کلاس ها را ندارد.»
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | 19 دیدگاه »
غروب شده و من هنوز نمي دانم چه کار بايد بکنم. شايد اگر چند روز نروم مدرسه يادشان برود. ولي من تا حالا هيچ وقت بيشتر از يک روز غيبت نکرده ام. آن هم وقت هايي بوده که مريض بوده ام. هميشه ي خدا هم مريضي ام سرما خوردگي است. يک بار نشد يک مريضي اي بگيرم که دو سه روز نروم. اما تا دلتان بخواهد سرما مي خورم. بعضي وقت ها به کساني که کم سرما مي خورند و مي توانند راحت از دماغ نفس بکشند حسودي مي کنم. هر وقت به خاطر سرما خوردگي نروم مدرسه بايد صبح اول وقت بروم پيش دکتر شرائين که هم معاينه کند، هم اين که گواهي پزشکي بدهد.
- خُب جوون، چته؟
- از صبح که پا شدم برم مدرسه سرما خوردم.
نسخه را مي نويسد و توصيه هاي هميشه گي اش را تکرار مي کند که چي بخور و چي نخور و …
- رفتي بيرون به آقاي پيري بگو برات گواهي بنويسه بيار مهر بزنم.
تازه بعد از اين همه دردسر همين که کمي حالم خوب بشود مجبورم مي کنند بروم مدرسه. وقتي هم قرار است عروسي اي جايي برويم و بعد از ظهري هستيم بايد بروم مدرسه و زنگ اول و دوم را بروم سر کلاس تا بيايند اجازه ام را بگيرند.
زنگ مي زنم به مسلم و ماجرا را برايش مي گويم. به نظر او هم بهتر است فردا را نروم مدرسه تااوضاع آرام شود. بايد کاري کنم که مريض شوم. يا لااقل اگر گفتم مريض شده ام باور کنند.
کاش مي شد تب کنم. من اگر تب کنم حتا اگر بخواهم مدرسه هم بروم محال است اجازه بدهند. چيزي نمي گويند ولي من مي دانم از چه مي ترسند. مي ترسند تبم بالا برود و مثل وقت هايي که بچه بودم تبم که بالا رفت غش کنم. با اين که خيلي وقت است که ديگر اين جوري نشدم ولي هنوز هم تب که مي کنم خوشبخت ترين آدم روي زمينم. همه دور و برم هستند. فقط بدي اش اين است که آدم دست خودش نيست که تب کند.
کاش مي شد آدم تصميم بگيرد که تب اش برود بالا. آن وقت با خيال راحت تبم را مي بردم بالا و يک هفته ي تمام مي ماندم خانه. بدي اش اين است که بالا بردن تب کارِ خيلي سختي است. مي دانم پدرم هر وقت مي آيد مدرسه به مدير و ناظم سفارش مي کنند که اگر تب داشتم حق ندارند توي مدرسه نگه ام دارند. پيرارسال يک ساعت تمام توي آفتاب ماندم بلکه تبم بالا برود و آقا عالم زاده اجازه بدهد برم. آن قدر توي آفتاب ماندم پختم. ولي همين که مي آمدم توي سايه پيشاني ام سردِ سرد مي شد. البته آخرش اجازه دادند بروم. نه به خاطر تب، آن قدر توي آفتاب مانده بودم حالم به هم خورد و حسابي بالا آوردم.
- کجا؟
- ميرم حموم.
- ئي وقت شب؟ خو بذا صب برو.
- امروز ورزش داشتيم عرق کردم.
- سالِ به دوازده ماه حموم نمي ري حموم، حالا يهو تميز شدي؟
- بابا ولش کنين بره. الان نره، ميره تا يه هفته ديگه. برو حموم هَپَلي.
حوصله ندارم جواب حرف هاي پدر و مادر و برادرم را بدهم. مي روم حمام.
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | بیان دیدگاه »
- شیرزادی تو اَ وقتي اومدي تو ئي مدرسه همش داري گه کاري مي کني. اين دفه ديگه بايد تکليفتو يه سر کنيم.
ولي من از روز اول توي همين مدرسه بودم. فکر مي کنم مرا با کسي ديگر اشتباه گرفته است. مي گويم.
- آقا اجازه، ما که از اولش تو ئي مدرسه بوديم. شما پارسال اومدين.
من اصلن منظور بدي نداشتم. فقط مي خواستم آقاي ميرعالي را از اشتباه در بياورم. ولي نمي دانم چرا اين قدر عصباني شده. تا مي آيم بگويم من که حرفِ بدي نزدم حمله مي کند طرفم، يقه ام را مي گيرد و هي مي کوبدم به در و ديوار و هُلم مي دهد به طرف دفتر. مي بردم توي آبدارخانه ي دفتر. توي دفتر يک آبدارخانه هست که يک درش توي حياط باز مي شود و يک درش توي دفتر. همين جا بود که آقاي ميرعالي سر رسيد و مچم را گرفت.
شانس آورده ام که آقاي بهاري هم توي دفتر است. آقاي بهاري مديرمان است. وقتي او باشد آقاي ميرعالي کمتر کتک مي زند. خودش هم اهل زدن نيست. مرا که مي بيند لبخندي مي زند و مي گويد: «شیرزادی، تو که بازم اينجايي.» مي دانم اين جور وقت ها نبايد چيزي بگويم. فقط سرم را مي اندازم پايين. رو مي کند به آقاي ميرعالي.
- باز با حامد شیرزادی دعواش شده؟
منظورش همان «ياروکه» است. حيف که توي شرايط ناجوري هستم وگرنه حتمن براي هزارمين بار توضيح مي دادم که فاميلي او شیرزادی نيست و شیرزادی مفردِ فِيلي است.
آقاي ميرعالي دارد توي دفتر براي آقاي بهاري و يکي دو نفر ديگر توضيح مي دهد که چه اتفاقي افتاده. من هم توي آبدارخانه ام. از پشت در صدايشان را مي شنوم. دارد بهشان مي گويد که من خواسته ام توي فلاسک چاي معلم ها مرگِ موش بريزم. به اين جا که مي رسد ديگر نمي توانم جلوي خودم را بگيرم. در را باز مي کنم و سرم را مي برم توي دفتر:
- آقا اجازه، نه به خدا. به جون ِ آقام مرگ موش نبود.
- برو تو تا نيومدم شلالت کنم.
مي روم تو و در را مي بندم. نمي دانم شلال يعني چي؟ اصلن اين کلمه را از هيچ کس غير از آقاي ميرعالي نشنيده ام. خودش هم هميشه ازش استفاده نمي کند. وقتي خيلي عصباني باشد يادش مي رود بايد فارسي حرف بزند. شِلال هم از آن کلماتي است که موقع عصبانيت از دهن آقاي ميرعالي در مي آيد. از هر کسي هم که مي پرسم معني اش را نمي داند. محسن مي گويد شلال يعني آبشار. محسن عرب است و توي خانه با پدر و مادر و برادرهايش عربي حرف مي زند. کلاس اول با هم همکلاس بوديم بعدش او رفت مدرسه ي غير انتفاعي. ولي هنوز هم بعضي وقت ها مي روم خانه شان. محسن تنها کسي است که من گاهي اوقات خانه شان مي روم. با وجود توضيح محسن که شلال به عربي مي شود آبشار باز هم از اين کلمه سر در نمي آورم. اولن که آقاي ميرعالي عرب نيست که بخواهد به عربي بگويد. بعدش هم، خيلي مسخره است وقتي مي خواهي کسي را بزني بگويي الان مي آيم آبشارت مي کنم.
هنوز تو فکر معني شلال هستم که اگر از آقاي ميرعالي بپرسم معني اش چيست ممکن است عصباني بشود يا نه؟ که در باز مي شود و آقاي ميرعالي و آقاي بهاري و معلم پرورشي مي آيند تو. معلم پرورشي خيلي سعي مي کند خودش را خوب نشان بدهد ولي همه مي دانند که آدم پدر سوخته اي است و هر حرفي پيشش بزني زود مي رود مي گذاردش کف دست ناظم و مدير.
- چرا تو فلاسک خواستي سم بريزي؟
- اصلن کي بهت سم داد که بريزي توش؟
- آقا … به خدا …. دروغ مي گن. بريد اَ بچه ها بپرسين. گچ تخته پاک کن بود. سم نبود.
- تو خجالت نمي کشي خواستي معلماتو مسموم کني؟
- آقا … ما اصن تو عمرمون تا حالا سم نديديم.
سوال و جواب ها همين جور ادامه دارد. هر چه من مي گويم سم نبوده آقاي ميرعالي مي گويد سم بوده. نمي دانم بايد چي کار بکنم. نکند ازم شکايت بکنند به دادگاه بگويند خواستم بکشمشان.
نمي دانم چه کار بايد بکنم.بغض کرده ام. ولي دوست ندارم جلويشان گريه کنم. مي گويم:
- آقا اصن کجاي؟ بدين مَ همين جا جلوتون ازش مي خورم اگه سم بود خو معلوم ميشه.
- لازم نکرده. برهاني گفته دوا بوده.
- آقا به قرآن دروغ ميگه. يني ما الکي بش دروغ گفتيم دواي. آقا ايشالا پامون بِشکِه اگه دروغ ميگيم آقا
هر کاري مي کنم حرفم را باور نمي کنند. مي گويند الّا بلّا بايد ولي ات را بياوري. يک نامه براي پدرم مي نويسند که بيايد مدرسه.
- آقا دعوت نامه نمي خواد. ما خودمون بِش مي گيم بياد.
- فردا با ولي ات مياي مدرسه، وگرنه نميري سر کلاس.
نامه را مي دهد دستم و مي گويد بروم کيفم را بر دارم بروم خانه. نزديک زنگ است.
تا زنگ نخورده مي روم که مجبور نباشم براي بچه ها توضيح بدهم. شانس آورده ام که هيچ کدام از بچه ها توي محلمه مان نيستند وگرنه قبل از اين که خودم برسم، خبر به خانه مان رسيده بود. کيفم را مي گذارم روي ترک دوچرخه و مي روم. نمي دانم چه کار بايد بکنم؟ کاش مي شد بروم خانه بگويم مي خواهم مدرسه ام را عوض کنم. آن ها هم بدون اين که بپرسند چرا قبول مي کردند. نکند اخراجم بکنند. کاش تصادف کنم بلايي سرم بيايد. آن وقت همه دلشان برايم مي سوزد و کاري بهم ندارند. ولي نه، اين هايي که من ديدم اگر بميرم هم ولم نمي کنند. .کاش کسي بود باهاش حرف مي زدم.
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | 7 دیدگاه »
زنگ که مي خورد اول از همه مسلم خودش را به دفتر مي رساند. مسلم اولين کسي است که توي اين مدرسه باهاش دوست شدم. روز اولي که اين جا آمده بودم هيچ کس را نمي شناختم. آخر تقريبن همه ي بچه ها دوران دبستان را در همين مدرسه ي ديوار به ديوار خودمان بودند ولي ما آن وقت هنوز اثاث کشي نکرده نبوديم و توي محله ي کليسا بوديم من هم مثل همه ي بچه ها مدرسه سعدي مي رفتم.
روز اول بچه ها دسته دسته کنار هم بودند و با همديگر حرف مي زدند من هم که کسي را نمي شناختم توي مدرسه قدم مي زدم و به حرف هاي بچه ها گوش مي دادم. چند نفري کنار آبخوري ايستاده بودند و راجع به امتحان ورودي مدرسه حرف مي زند. همين که اسم امتحان ورودي را شنيدم خودم را بهشان نزديکتر کردم. يکي شان گفت «مَ تو امتحان دوم شدم. نمي دونين کي اول شد؟» از شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم و جلو رفتم، گفتم: « سلام. من اول شدم». از همان جا با مسلم دوست شدم.
چي شد؟-
- نمي دونم. برهانيو برده تو دفتر باهاش حرف بزنه.
چي گفت؟-
برو! الآن اگه بيا ببينمون دعوا مي کنه.-
بعد از مسلم، «ياروکه» خودش را مي رساند. تندي دستي به چشم هاي ام مي کشم که نفهمد گريه کرده ام. پسر عمويش هم طبق معمول همراه اش است. همين که نزديک مي شوند سرم را مي اندازم پايين. حالم از ياروکه به هم مي خورد. به طعنه مي گويد:
- آخييي! چشاشو نگا کن ممد. چقد گريه کرده!
- بش بگو کاري نکن بيام جرت بدم کاول!
- ممد بگو تو مگه اَ خودت شک داري؟ کي اصن با تو بود گوش وال؟ بيا بريم ممد.
همه از دشمني من و ياروکه خبر دارند. دانش آموزها، سال پاييني ها، معلم ها، مستخدم ها، معلم پرورشي، پيش نماز مسجد راه آهن، امام جمعه و … خلاصه اين که کسي پيدا نمي شود که نداد. به جز يک ماه اول کلاس اول که کنار هم بوديم و با هم دوست بوديم بقيه کلاس اول و دوم و اين چند ماهي که از کلاس سوم گذشته است با همديگر قهر بوديم. اصلن از روز اول ازش بدم مي آمد. ولي وقتي آمدند به ترتيب قد مرتبمان کنند هر کاري کردم کنار مسلم بيفتم نشد. مسلم افتاد ميز اول. من افتادم ميز آخر کنار همين ياروکه.
معلم ها يکي يکي وارد دفتر مي شوند. آقاي فکوري مي آيد. خودم را مي کشم کنار و جوري کنار در دفتر مي مانم انگار کاري دارم. حوصله ي منت کشي هاي اش را ندارم. منتظرم آقاي يعقوبي از دفتر بيايد بيرون شايد کاري بکند.
- آقا يعقوبي! تونو خدا. نگه آقاته بيار. همي پريروز مدرسه بوده.
- چرا ئي کاره کردي؟
- آقا غلط کرديم.
اَه! عجب غلطي کردم. نکند دوباره زنگ بزنند پدرم بيايد. دفعه ي پيش که آمده بود همه ش حق را داده بود به آقاي ميرعالي. حتا مجبورم کردند با ياروکه دست بدهم و روبوسي کنم، ولي من که نبوسيدمش. فقط صورتم را چسباندم به صورتش. همين که داشتم صورتم را به صورتش مي چسباندم در گوشش گفتم «مااااهي». فوري اشک آمد توي چشم اش. به ياروکه لازم نيست فحش بدهم همين که بگويم «ماهي» از صد تا فحش براي اش بدتر است.
- آقا ببين چي ميگه؟ اونوقت هي ميگيد تصخير مائه.
- آقا ما چيزي نگفتيم به خدا. داره الکي ميگه.
شانس آوردم فقط آقاي ميرعالي و پدرم توي دفتر بودند آن قدر هم يواش گفته بودم که خودم هم صداي خودم را نشنيدم. آقاي ميرعالي جلو آمد و در حالي که داشت مي گفت:« چرا دروغ مي گي؟» يک کشيده هم نثار ياروکه کرد و حسابي اشکش را در آورد. اگر پدرم آن جا نبود حتمن مي گفت «چرا دروغ مي گي کره خر؟». هر وقت پدرم بيايد مدرسه درد سرهاي زيادي دارد ولي به آن روز که فکر مي کنم ميبينم ارزشش را داشت.
زنگ تفريح تمام مي شود و بچه ها دوباره مي روند سر کلاس. معلم ها که بروند سر کلاس آقاي ميرعالي هم ديگر کاري ندارد دوباره مي آيد سر وقتم. برهاني بالاخره از دفتر مي آيد بيرون و بدون اين که چيزي بگويد مي رود سر کلاس. پيداست خيلي گريه کرده. يک شنبه ها زنگ آخر ورزش داريم. معلم ها مي روند سر کلاس هايشان. معلم ورزشمان هم مي رود و بچه ها را از کلاس مي آورد بيرون که بروند توي حياط ورزش کنند.
- تا ولي ات نيا حق نداري بري کلاس.
- آقا … آقا… تو رو خدا … غلط کرديم آقا…
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | بیان دیدگاه »
وقتي ميرفت توي دفتر گفت: «اگه ببينم از ئي خط جلوتر اومدي گردنتو ميشكنم كرّهخر!» كرّهخر هفت جد و آبايت است. آدم كه نكشتهام پفيوز. توي ذهنم تمام فحشهايي كه بلدم را مرور ميكنم. از قرمساق خوشم ميآيد. ياد داستان قرمساق گفتن قورباغه ميافتم. پفيوز و قُرُمدَنگ و جاكش و مادر قحبه را هم بلدم. همين چند روز بود پيش فهميدم كه مادر قهوه نيست و مادر قحبه است. نميدانم قحبه يعني چي. پفيوز و قرمساق و جاكش و قرمدنگ را هم نميدانم. ولي معنيشان هر چه كه هست آقاي ميرعالي همان است. اگر نبود كه آنجور نميزد خرد و خميرم كند. مگر همسنش هستم؟ مردكهي قرمدنگ! آخيش! وقتي فحش ميدهم دلم خنك ميشود. مگر آن روز كه معلوم شد رضايي رواننويس طيبي را دزديده است اينقدر كتكاش زد كه مرا ميزند؟ بايد ديگر از اين مدرسه بروم. هر جا بروم منتم را ميكشند. خير سرم مثلن شاگرد اولشان هستم. همه را بردند اردو به من رضايتنامه نداد. پفيوز!
همهاش تقصير برهاني است. اگر كمي عرضه داشت اينجور نميشد. قرار بود وقتي آقاي ميرعالي را ميبيند سر و صدايي بكند و متوجهام كند كه دارد ميآيد، آنوقت من هم از آن يكي در بروم توي حياط. خودش هم ميداند بيرون گيرش بياورم پوستش را ميكنم. علي برهاني هم پفيوز است كه اين كار را كرد. خوب كاري كردم گفتم علي برهاني بهام گفت اين كار را بكنم. الان لااقل دوتايي كتك ميخوريم. مگر يك نفر آدم چهقدر زور دارد؟ دو نفر كه باشيم زودتر خسته ميشود. خودم هم دلم خنك ميشود كه برهاني هم دارد كتك ميخورد.
پسِگردنم ميسوزد. پهلويم درد ميكند. نكند كليهام از كار افتاده باشد؟! مادر اسماعيل هم پهلويش درد ميكرد بردندش بيمارستان كليهاش را عمل كردند. با لگدي كه آقاي ميرعالي زد توي پهلويم حتمن كليهام را داغان كرده است. اگر كليهام خراب شود پدرش را در ميآورم. ميبرمش دادگاه. مثل پسر محمد باقري كه به خاطر دست يعقوب بردندش دادگاه.
كاش همان لحظه كه وارد آبدارخانه شد و من را ديد فرار ميكردم. اگر ميشد حتمن اين كار را ميكردم. همين كه آقاي ميرعالي را بالاي سرم ديدم زود درِ فلاسك را گذاشتم و خواستم بلند شوم كه لگدش خورد به پهلويم.
چي كار ميكردي كرّهخرِ بيپدر مادر؟!
آمدم بگويم بيپدر مادر خودتي كه لگد دوم را خوردم و كف آبدارخانه پهن شدم و زدم زير گريه. اگر حسين گربه هم اين لگدها را ميخورد گريه ميكرد. چه برسد به بقيه. حسين گربه دوساله است. تقريبن با همهي بچههاي محله همكلاسي بوده. يك سال در ميان مردود ميشود. آقاي بهاري گفته اگر امسال مردود شود بايد برود شبانه بخواند. هر چهقدر كه توي درس خنگ است توي بالا رفتن از درخت و ديوار راست ماهر است. مثل گربه از ديوار باغ كريم گازي بالا ميرود. كسي جرات ندارد پيش خودش بهش بگويد حسين گربه. ولي مَمد راست ميگويد: «خيلي هم بايد دلش بخواهد. لااقل اين جوري معلوم ميشود يك خاصيتي دارد.»
اصلن همهي اين درد سرها را حسين گربه درست كرد. او هي شيرمان كرد كه اينكار را بكنيم. ولي مگر جرات ميكنيم بگوييم او مقصر است. كسي كه به او كاري ندارد. آخرش اين است كه چند روزي غيبت ميكند، بعد ميآيد سر وقتمان و پوست جفتمان را ميكند.
آقاي يعقوبي از كنارم رد ميشود. سلام ميكنم. خدا كند اين بار هم بيايد به دادم برسد. نگاهي بهم مياندازد و سري تكان ميدهد ميرود. يعني او هم باور كرده؟ ولي او كه اصلن خبر ندارد چي شده. آقاي يعقوبي تنها معلمي است كه خوشم ميآيد ازش. تنها معلمي است كه با من دشمني ندارد. از وقتي كه براي پيكانش از مغازهيمان لاستيك خريد با هم خيلي خوب شديم. هر موقع وقت نميكرد برود مغازه قست لاستيك را ميداد به من كه ببرم خانه. يك پاكتنامه ميداد دستم و ميگفت: «به آقات سلام برسون اينم بده بهش بگو يعقوبي داده. بازش نكنيا!» بيچاره فكر ميكرد من نميدانم توي پاكت چيست؟ نميدانست من به همهي بچهها گفتهام كه آقاي يعقوبي از باباي من لاستيك خريده. لاستيك خورشيد نشان.
ميبينم كه آقاي يعقوبي دارد برميگردد كه بيايد طرفم. سرم را پايين مياندازم.
- تو كه آدم عاقلي هستي. پَه كِي ميخواي دست از ئي كارات ورداري؟
- آقا به خدا ما كاري نكرديم.
- يعني ميخواي بگي آقاي ميرعالي الكي ميگه تو آبدارخونه بودي؟
- نه آقا، خو اشتباه كردم. همش تقصير بچهها بود گفتن ئي كارو بكن. مَ كه نكردم. حالا كه كسي ازش نخورده خو.
حرفي نميزند. ميرود به طرف دفتر. كاش مثل دفعهي پيش آقاي ميرعالي حرفش را گوش كند. آقاي ميرعالي دفعهي قبل گفته بود دفعهي آخر است كه وساطتاش را قبول ميكند.
ميترسم. خيلي وقت است علي برهاني و ناظم و آقاي يعقوبي توي دفتر هستند. صدايي از دفتر نميآيد. سر و صداي بچهها از توي كلاسها ميآيد. حتمن چيزي به زنگ تفريح نمانده است كه اينجور سر و صدا به پا شده. صداي زنگ بلند ميشود.
دستهبندیشده در: ما نبودیم آقا | 3 دیدگاه »
هر چند روز يکبار قرار است اين جا داستان دنباله داري نوشته شود. البته داستان ِ داستان هم نيست. همين جوري براي دل خودم نوشته شده و می شود. اگر خوانديد و خوشتان آمد که هيچ ولي اگر ديديد چنگي به دل نمي زند خبرم کنيد.
دستهبندیشده در: Uncategorized | ۱ دیدگاه »